یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...

  • ۲

    هر که با یار آشنا شد...

    سلام

    شهاب هستم، همون بابای خونه به دوش. منتها این سری دیگه نمیخوام، یعنی نمیتونم کل اسباب اثاثیه ام رو بیارم اینجا.

    این بار قصد کردم دوباره مثه همون اوائل، بی سانسور بنویسم. به همین خاطر تا حد ممکن قراره آدرس به دوست و آشنا ندم. اما شما اگه دوست داشته باشی میتونی به آدرس قبلی ام سر بزنی بیشتر باهام آشنا شی.

    در مورد تیتر و عکس های نوشته هام هم این توضیح رو بدم که رویه ام اینه از صحبتا و فرمایشات آقا تیتر انتخاب کنم و محض یادآوری به خودم که چقدر حق دارن به گردنم، عکس شهدا رو میذارم.

  • ۲
    • شهاب الدین ..
    • جمعه ۱۹ مرداد ۹۷

    دوستان ودشمنان بدانند،مادرعرصه‌جنگ نظامی وسیاسی وامنیتی دشمن راعقب زدیم؛وبه توفیق الهی درعرصه‌ جنگ اقتصادی هم به‌طورقاطع دشمن راعقب خواهیم زد

    فقط میخوام بدونم کی میخواد جواب این نوزاد ۴۰ روزه رو بده وقتی سوال میکنه بابام چرا شهید شد؟!!

    ....

    خدا رو شکر که این ماجرا هم تموم شد و رو سیاهی اش به ذغال موند. البته که همه این بازیا تموم شدنی ان.

    ولی دلم خونه از تنهایی و مظلومیت آقا. از اینکه چرا ما مدعی های گوش فلک کر کن، درست سر بزنگاه پشت آقا رو خالی میکنیم. 

    این چه توقعیه که داریم که تا از چیزی خوشمون نیومد و فکر کردیم به صلاح نیست، توقع داریم آقا با حکم حکومتی لغوش کنن یا حمایت نکنن. تو این ماجرا، ما باید زودتر از آقا اعلام میکردیم، که حتی اگه معترضیم به این قانون و شیوه ابلاغ و اجراش، ولی چون قانونیه، ازش حمایت میکنیم. 

    حالا این کار رو نکردیم، اونایی که بلندگو دستشونه نکردن، دیگه پشت آقا رو خالی نکنیم. هیچ حواسمون هست اگه آقا از آبرو و حیثیتشون مایه نمیذاشتن، چی میشد؟ چه آشوب و بلوایی به پا میشد؟! 

    آقا در واقع نه از این رفتار دیکتاتورانه، که از مصوبه قانونی حمایت کردن. مصوبه ای که اتفاقا خیلی ها موافقش هستن و میگن در نهایت به نفع اقتصاد کشور هست. البته  اگه درست اجرا بشه و دست درازی بهش نشه و دزدای سرگردنه از قبیل خاندان فریدون و جهانگیری و نعمت زاده و... چپاولش نکنن.

    ولی از اونجایی که اینجا هم مثه باقی دنیا زامبی آدمخوار داره، مردم مطمئنن از قبل این گرون شدن بنزین، همه چی دوباره و چندباره گرون میشه. از شیر مرغ گرفته تا جون آدمیزاد. هر چند که تو این مورد خاص هم من شخصا معتقدم روزی ما به این گرون شدن یا نشدن بستگی نداره و نگرانی مون بی احترامی به خداست‌.

    یه چیزی هم باید به طلبکاران همیشه در صحنه بگم. اونایی که هیچ وقت حاضر نیستن هزینه اشتباهشون رو متقبل بشن و اعتراف کنن اشتباه کردن. و هر جا اشتباهشون، براشون هزینه داشته باشه، از بقیه طلبکار میشن. خب برادر من، خواهر من، وقتی میری به یه سری عوضی رأی میدی، و اون عوضی ها، دیکتاتورانه، برات تصمیم میگیرن، تصمیمی که نمیدونی غلطه یا درسته، خوبه یا بده، فقط مدل تصمیم گرفتن و ابلاغش دیکتاتورانه بوده، و عصبانی شدی و بهت برخورده، دفعه بعد بهشون رأی نده. به هیچ عوضی رأی نده.

    بهونه هم در نیار که پس چرا شورای نگهبان تأیید کرده. عقل داری یا نه؟ 

    حالا اشتباه کردی، پشیمونی، اعتراض داری، حرف داری، چرا میای تو خیابون داد میزنی؟ نکنه به نظر سنجی ملوکانه از پشت شیشه ماشین حضرتشون ایمان داری؟!! و فکر میکنی صدات رو میشنون و فورا ترتیب اثر میدن؟!!

    نه جانم، این شعارها و داد و بیدادها، جز اینکه گلوی خودت رو زخم میکنه و کلی خسارت رو دست مردم میذاره، هیچ فایده ای نداره. برو از راه قانونی پیگیر شو. 

    الان خوب شد؟ فقط سه روز بود، اما اینهمه خسارت به بار اومد. بله، مردم عادی شاید نهایتا داد زدن، ولی همین دور هم جمع شدنشون، فرصت داد دست داعشی ها. 

    باور کنیم دشمن واسه شکست دادن ما برنامه ریخته، هزینه کرده، آدم آموزش داده، پول خرج کرده، باور کنیم دشمن داریم، باور کنیم...

  • ۱
  • نظرات [ ۵ ]
    • شهاب الدین ..
    • سه شنبه ۲۸ آبان ۹۸

    آمریکایی‌ها در طول تاریخ وضعیّتی را به وجود آوردند که نتیجه‌اش همین است. این سنت الهی است، اینها محکومند به اینکه ساقط بشوند

    امشب باز اهل و عیال همگی رفتن سینما، فیلم رد خون. من موندم و سه تا فسقلی مون: خدیجه، معصومه و آمنه. یعنی رسما پوستم کنده شد! اینقدر که هر کدوم یه سازی زد برای خودش. آمنه با اینکه خسته بود، ولی قصد خوابیدن نداشت. هی فرار کرد و به هزار و یک بهونه گریه زاری کرد. خدیجه هم گلاب به روتون کلا از دستشویی رفتن فراری، اینقدر بهونه درآورد تا بالاخره بله... فقط حسنش اینه که بعدش خیلی بچه خوب و حرف گوش کنی میشه. سر به زیر، مظلوم! اصلا از نو ساخته میشه. معصومه هم این وسط که سرم گرم تمیز کردن بودم، مثلا خواست کمکم کنه، بدو بدو مایع لباسشویی رو از تو آشپزخونه آورد و تا اومدم ببینم چی دستشه، خالی اش کرد رو فرش! آخه جای مایع لباسشویی تو کابینته؟! نه واقعا؟! هیچی دیگه بالاخره به هر نحوی بود، ماجرا جمع شد و غذاشون رو دادم و الان تقریبا خوابن. ولی من در نهایت کوفتگی ام. 

    این « تقریبا» هم از لهجه خدیجه افتاده تو دهنم. همه چی رو یه تقریبا اولش میذاره. «ما تقریبا تو خونه ایم» «داداشم تقریبا مسجده» «من تقریبا گشنه امه» و...

    عماد از پارسال دنبال این بود که هر طور شده عضو هلال احمر بشه. اولین شرطش داشتن کارت ملی بود که همون تابستون پارسال اقدام کرد و گرفت. ولی امسال بعد کلی پرس و جو، دید یا باید گواهینامه داشته باشه یا دوره کمکهای اولیه رو گذرونده باشه. اولی که منتفی بود، ولی جایی رو هم پیدا نمیکرد برای دومی. تا بالاخره یه کلاس پیدا کرده نزدیک سه راه افسریه. ساعت ۳ تا ۶ شنبه ها. مدرسه شون ۲:۴۵ تعطیل میشه. با ماشین شخصی هم بخواد بره، با این ترافیک، زودتر از ۳:۴۵ نمیرسه. مسیرش اتوبوس و مترو هم نداره البته. 

    و تازه شنبه ها ساعت ۷:۴۵ کلاس زبان هم داره. قابلیت توصیه و نصیحت پذیری اش هم در حال حاضر زیر صفره. از خدا طلب صبر و آرامش برای خودم دارم.

    فاطمه جان هنوز با این سیستم درس خوندن خیلی جور نشده. هنوز مثل دبستان برخورد میکنه. به همین خاطر نمراتش حدود ۱۷, ۱۸ میشه. عیب نداره از نظر من، مشکل اونجاست که از نظر خودش نمره زیر بیست فاجعه ملیه و باید بابت عزای عمومی اعلام کرد. خب اینه که الان دو سه روز درمیون خونه مون عزاداریه و کسی حق خندیدن نداره.

    البته خدا رو شکر داره کم کم از شلختگی هاش دست برمیداره. همین که بعد یک ماه نیم هنوز کتاب هاش سالمن و تیکه تیکه نشدن، پیشرفت خیلی خوبیه.

    زهرا تا وقتی مشهد بودن، تا سطح یک حوزه رو تموم کرد. البته بیشتر از سطح یک درش خونده، ولی دیگه جفت پاش رو کرده تو یه کفش که نمیخوام ادامه بدم. کلی باهاش صحبت کردم، کنکور و دانشگاه هم میگه نه، خیاطی و کارهای دستی رو هم بهونه در میاره و خلاصه میخواست کلا تعطیل کنه.

    ولی زیر بار نرفتم. نه فقط من، که مادرم و نرگس هم گفتن نمیشه این مدلی. حتی محبوب هم از مشهد مدام پیگیری میکرد که راضی اش کنم درسش رو ادامه بده.

    محسن بابت پرژوه ای که دستش بود احتیاج به یه نرم افزار ساده داشت، همین شد بهونه مون. قرار شد، به صورت جدی برنامه نویسی یاد بگیره و کار کنه. و به عنوان شروع هم برنامه آموزش ریاضیات کلاس اول ابتدایی رو به صورت درس به درس بنویسه. 

    به غیر از اون، روزا مربی مهد بچه ها هم هست. که البته باید اعتراف کنم امشب فهمیدم کار خیلی سختیه. هرچند واقعا توان و حوصله اش تو این مورد نسبت به من خیلی خیلی بیشتره و خودش هم خیلی استقبال کرد از این کار. 

    تو این دو ماهه، حروف و اعداد رو به خدیجه یاد داده. کلی سوره و شعر به هر سه تاشون یاد داده. ورزششون میده. دوچرخه بدون کمکی یاد خدیجه داده و...

    نرگس چند وقت پیش با مادرم رفتن پارچه خریدن، فکر کنم هفتاد هشتاد متر! اغراق میکنم، ولی برای همه مون کت و کاپشن دوخت! یکی از یکی بهتر. 

    اول از همه برای عماد دوخت. از نظر من خوب بود، ولی مادرم داشت میگفت کاش این جاش رو فلان طور میدوختی و... که عماد در دفاع از مادرش گفت: این امضای کار مامانمه! 

    برای معصومه و خدیجه هم لباس آتش نشانی و پلیسی دوخته، که دختر شجاعم بپوشه! یعنی واقعا دیدنی بود صحنه مواجه خذیجه با لباس پلیسی اش! اولش از دور نگاه میکرد. بعد که دید معصومه پوشید و چیزی اش نشد، کم کم اومد جلو و بهش دشت زد ببینه گاز نمیگیره، نمیسوزونه، خطر نداره... خلاصه بعد که مطمئن شد خطرناک نیست و پوشید، اومد گفت: بابا! من یه «قویتی» پیدا کردم که حتی میتونم لباس پلیس هم بپوشم!

    از اون روز، بچه ام همه لباس هاش رو به عنوان لباس پلیس میپوشه. حالا یا پلیس واقعی، یا پلیس مخفی.

    دیگه اینکه، چقدر سردار قاسمی بی تکلف و ساده است! چند روز پیش تلفن کرد و شب اومد خونه مون. تو مراسم نجم اومده بود، توقع بیشتری نداشتم ازش. ولی اومد دیدنمون و کلی کیف کردیم از حرفا و مرامش. خدا حفظش کنه.

    پی نوشت: با تشکر از خوانندگان تیزبین، بله درست می فرمایید، قاعدتا کلاس زبان عماد نباید ساعت ۷:۴۵ شب شروع بشه. درستش ۶:۴۵ هست.

  • ۴
  • نظرات [ ۳ ]
    • شهاب الدین ..
    • شنبه ۱۸ آبان ۹۸

    امروزدردنیای پیچیده‌ پرتبلیغات وپرهیاهو،حرکت اربعین،یک فریادرساورسانه‌ بی‌همتاست.ایران وعراق دوملتی هستندکه تن‌هاودل‌هاوجانهایشان به وسیله ایمان بالله ومحبت به اهل‌بیت وحسین‌بن‌علی متصل به یکدیگرند

     

    خب، نمیدونم دقیقا بعد چند ماه باز سر و کله من این طرفا پیدا شد.

    اول اینکه گوشی ام به فنا رفت و تا گوشی بخرم و رمز وبلاگ یادم بیاد و حال و حوصله پیدا کنم برای نوشتن، خودش کلی طول کشید.

    ضمن اینکه جراحی هم کردم. رباط صلیبی زانوی چپم رو. حدود دو ماه پیش. خدا رو شکر خیلی کمتر از دفعه پیش اذیت داشت. این سری آقای دکتر میرزا صادقی جراحی ام کردن به یه شیوه جدید. 

    تو پرانتز بگم اگه دوست داشته باشید، میتونید فیلم جراحی ام رو ببینید، گذاشتن ایشون تو اینترنت. من که خودم ندیدم، ولی اونایی که دیدن کاملا از اینکه سمت رشته پزشکی و جراحی و این صحبتا نرفتن، خوشحال و راضی ان. نیست تو خونمون دل جراحی کردن.

    دیگه اینکه دو هفته پیش حدودا با بابا اینا و زهرا اینا و بابابزرگ و خانمشون، ۱۲ نفری رفتیم برای اربعین. هر چی برای بلیط اتوبوس گشتیم، کمتر پیدا کردیم و نهایتا مجبور شدیم با ماشین خودمون بریم تا مهران. ترافیک و شلوغی اش بماند، اینکه فقط من و محسن میتونستیم رانندگی کنیم و خیلی خسته شدم هم باز بماند.

    عماد رو نذاشتم تو جاده رانندگی کنه.

    بعد هم که پیاده از پارکینگ تا مرز رفتیم، چون ماشین نبود و به شدت هم ازدحام بود و دو سه ساعتی طول کشید تا از سالن بریم بیرون. 

    خیلی عجیب بود امسال، فکر کنم همه برای اینکه به شلوغی نخورن، قبل اربعین اومدن.

    اما تازه بعد رد شدن از مرز، مشکل اصلی این بود که ماشین مطلقا نبود! و اینکه تو این چند ساعت ذخیره آبمون هم تموم شده بود و بچه ها تشنه بودن.

    هنوز هم هیچ موکبی نبود که یه قطره آب دست مردم بده.

    خلاصه تو اون وضعیت حیرون و سرگرون که مونده بودیم چه کنیم، یهو یه ون عراقی جلو پامون ترمز کرد. دقیقا انگار خدا یه فرشته اش رو از تو آسمون برامون فرستاد.

    خیلی جدی، قبل هیچ حرف و بحثی شروع کرد وسایلمون رو بذاره بالا. ما هم فکر کردیم اشتباه گرفته حتما. ولی بعد فهمیدیم که نه، چون دیده چند تا بچه کوچیک همراهمونه، و به قول خودش عشیره ایم، یه راست اومده سراغ ما.

    کلا عراقی ها از خونواده های پر جمعیت خوششون میاد. با کم جمعیتا خیلی حال نمیکنن.

    ما قصدمون بود اول بریم کاظمین، ولی ابومصطفی به صلاحدید خودش ما رو برد نجف. اونم با سرعت ۱۶۰ کیلومتر! یعنی در حال پرواز بودیم واقعا. جاده ترافیک بود، انداخت از تو قسمتای خاکی و خارج از جاده، تخت گاز رفت.

    توی راه هم کلی برامون درد و دل کرد. 

    نزدیکای نجف داشتم میگفتم سمت شارع رسول اگه میتونی ببر ما رو که بتونیم هتل نزدیک حرم بگیریم، یهو چنان غضبناک نگاهم کرد، گفتم ای دل غافل داعشیه طرف! الان یه جا خلوت همه مون رو سر میبره!

    ولی بنده خدا نه که داعشی نبود، بلکه فرزند شهید هم بود. باباش تو جنگ ایران و عراق، تو سپاه بدر بوده و شهید شده.

    خلاصه که ما رو برد خونه اش و الا و بلا باید اینجا بمونید. تو راه هم با خانمش صحبت کرده بود برای غذا و خلاصه یه سفره عراقی برامون پهن کردن از کجا تا کجا. هر نوع دسر و ترشی هم که بگید برامون گذاشتن.

    البته کرایه رو تمام و کمال ازمون گرفت. با همون قیمت نفری ۱۳۰ تومنی که طی کردیم.

    ولی خب سه روزی که نجف بودیم قسممون داد نریم از خونه اش. ما هم به شرطی که ما هم غذامون رو بیاریم قبول کردیم. ما دو تا چمدون فقط خوراکی با خودمون میبریم هر سری. از کنسرو و نون خشک و پنیر و حلورده و خرما و خشکبار و بیسکوییت و شکلات و قهوه جات و قند و چایی و ..

    از بس که گرونه اونجا. فرض یه دوغ آلیس که انگار خیلی هم طرفدار داره اونجا، ۱۸ هزار تومنه!

    خلاصه که ابومصطفی و خونواده اش کلا دیدم رو نسبت به عراقیا عوض کردن. نه اینکه بگم قبلا مشکل داشتم با عرب ها، نه، ولی خب احساس نزدیکی و صمیمیت نمیکردم باهاشون. از یه سری عادات و رفتاراشون خوشم نمیومد. مخصوصا تو حوزه بهداشت و نظافت.

    ولی این عشق خالصانه شون به امام حسین، آدم رو شرمنده میکنه. میبینه طرف میره کلی راه از مرز مسافر میاره، با کرایه بالا حتی، که پولش رو خرج زوار کنه. از جون و دل هم خرج میکنه.

    دیگه نگم که روز دوم اقامتمون تو نجف، وقتی اومدیم دیدیم تمام لباسامون شسته شده و پهن شده است! از خجالت آب که هیچی، له شدیم.

    چون ما اصولا به اندازه مورد نیاز لباس میبریم که نخوایم اونجا لباس بشوریم. اصولا جای شستشو و خشک کردنی که به دل ما بشینه، تو هتل ها نیست.

    بعد هم که باز خود ابومصطفی یه نصفه شب ما رو بردن کاظمین و سامرا و در نهایت هم کربلا.

    جالب که هم کرایه گرفت ازمون و هم هر جا موکب خوبی بود، برامون غذا گرفت و هم اینکه تو کربلا برامون هماهنگ کرد یه حسینیه خیلی نزدیک حرم برامون جا گرفت که خرجمون زیاد نشه.

    البته به خاطر بچه ها حسینیه یه کم برامون سخت بود، ولی نزدیکی اش به حرم خیلی خوب بود. با اون جمعیت و شلوغی.

    ولی من نتونستم خیلی برم داخل. هم جا نبود و هم اینکه کلا تمام صندلی های نماز رو از تمام حرم ها جمع کرده بودن. منم که نمیتونستم تو اون شلوغی بشینم زمین، دیگه اگه جایی برای نشستن پیدا میکردم، همون بیرون سلام  میدادم و زیارت میکردم. 

    تو خونه ابومصطفی و حسینیه هم مشکل نشستن و خوابیدن داشتم، چون تخت نبود‌. که خدا خیر بده عماد و محسن رو، خیلی کمک بودن.

    دیگه اینکه اینترنت هم نداشتیم و خرج تماسمون با اقوام، حدود ۶۰۰ هزار تومن شد. فدای سر همه اربعینیا و کوری چشم همه دشمنا. 

    خدا رو شکر با همه سنگ اندازیایی که میکنن، امسال خیلی از سال های قبل شلوغ تر شده‌. و ان شاءاللّه که بیشتر هم میشه.

    برگشتنه هم باز برای ماشین مشکل داشتیم و کم بود و با یه قیمت نجومی تا مرز رفتیم. ولی خدا رو شکر دیگه از جایی که پیاده شدیم تا مرز تمام پر موکب بود. ما هم سر ظهر رسیدیم، بعد نماز، خسته و گرسنه و بسیار بسیار تشنه، که ناگهان جلوی پامون یکی ار موکبا شروع کرد به توزیع آبدوغ خیار سنتی ایرانی با سبزیجات کوهی و نون خشک دو آتیشه! 

    در جریان ارادت خانوادگی ما به این غذا هم هستید دیگه یحتمل؟ 

    یعنی قشنگ حس میکردیم  خدا ایستاده ببینه ما ته دلمون چی هوس کردیم، همون رو برامون بفرسته.

    غذا که خوردیم، باز تا بیایم از مرز بگذریم، یه دو سه ساعتی طول کشید. غذاهامون هم همه تموم شده بود و به نظر غذای موکب ها هم همه تموم شده بود. که فاطمه یهو گفت کاش الان ماکارونی بود اینجا. یعنی شاید دو دقیقه نکشید، یه چند نفر چند تا سبد غذا از یه موکب آوردن بیرون و شروع کردن وسط جمعیت پخش کردن. چی بود؟ ماکارونی!

    خلاصه که جاتون خالی نبوده باشه ان شاءاللّه. ان شاءاللّه هم اومده باشین شما و هم باز همه قسمتمون بشه و بریم.

    ولی هر چه بیشتر سعی کنی کاری کنی برای امام، چند برابر برات جبران میشه. امام حسین مگه میذاره کسی دست خالی برگرده؟ 

    قربونش برم که کار نداره کی هستی و چی هستی، یه جوری تحویلت میگیره انگار سالها منتظرت بوده. 

    آدم روش نمیشه سرش رو بالا بگیره.

    خود اربعین هم که معجزه است واقعا. شما ببینید، یه مانور ساده، یه رژه معمولی بخواد برگزار شه، چقدر برای هماهنگی اش از قبل تمرین میکنن.

    حالا اینجا، کی با کی هماهنگ میکنه؟ که اینقدر قشنگ همه چی با هم جور میشه؟

    هماهنگی که هیچ، اینهمه کار شکنی میکنن. همین که امسال ماشین کم بود، یکی از دلایلش کارشکنی دولت فخیمه فریدون خان بود.

    ولی باز میبینی مردم هستن، کارها انجام میشه و هر سال بهتر از سال قبل.

    و همین، به چشم به هم زدنی ۱۰ روز تموم شد و باز ما اینجاییم. دوباره پرتمون کردن وسط زندگی...

    یه نکته: آقای امیر، اگه از این طرفا رد شدی، اولا سلام، ثانیا یکی از دوستانت به اسم ferdos برات تو اون وبلاگ پیغام گذاشته. در واقع سلام رسونده. براش رمز گذاشتم، ولی نمیدونم دیده یا نه. 

    و اینکه آدرس این وبلاگم دقیقا به چه دردش میخوره؟! 

    پی نوشت مهم:

    فردا بریم راهپیمایی اربعین، حتی شده چند متر، ولی جا نمونیم

  • ۲
  • نظرات [ ۵ ]
    • شهاب الدین ..
    • شنبه ۲۷ مهر ۹۸

    ناامیدی سم است.اگربنابوددرمقابل مشکلات ناامید بشویم،نسلهای قبل اصلاحرکتشان متوقف میشدوماامروزبازدرهمان دوران طاغوت وانجمادوعقب‌ماندگی وابستگی وفسادبودیم

    اول از همه درباره غدیر: چه میکنید؟! این طرح اطعام سیل زده ها خیلی خوبه ها. اگه هنوز برنامه خاصی ندارین.

    منم تو همین طرح شرکت کردم. البته عماد و زهرا و محسن با هم سه تایی یه برنامه نمایش عروسکی برای گروه سنی ۴ تا ۸ سال ساختن که ان شاءاللّه از فردا شب تا جمعه شب برای بچه های کوچه و محل اجرا میکنن. همینجا، تو خونه. فاطمه هم با کمک نرگس خانوم پوسترای بامزه تبلیغی براش طراحی کرده. البته که مادرا هم میتونن شرکت کنن. پذیرایی هم وسعمون بستنیه. 

    تو این دو سه روز، چند بار برای خدیجه اجرا کردن، هم کامل متوجه شده موضوع چیه و هم خیلی خندیده.

    دوم اینکه میشه لطفا پیام هاتون رو خصوصی ندین؟ مخصوصا اینکه خیلی خوب و دقیقن و من دوست دارم درباره شون صحبت کنم، ولی وقتی خصوصی میدین، راه جواب و بحث نمیمونه.

    سوم، فاطمه تیزهوشان قبول نشد. چرا؟ چون سوالات اصلا اون تیپی نبود که تمرین کرده. در واقع سوالای امسال نه درسی بودن و نه هوش، بلکه حدسی بودن. اینکه دانش آموزا باید حدس میزدن منظور طراح چی بوده. 

    البته که من از این بابت اگه نگم خوشحال شدم، دیگه یقینا ناراحت نشدم. ولی خب واضحه که فاطمه بابتش اندازه یه استخر گریه کرد.

    حرف حسابش هم این بود که چرا هوشش از مادرش کمتره و چرا نمیتونه بره همون مدرسه ای که مادرش رفته و آرزوش بوده یه بار اون مدرسه رو از نزدیک ببینه و...

    ولی مسابقات رباتیک مرحله خرداد هم مقام آورد و داره برای شهریور آماده میشه.

    چهارم اینکه با وجودی که در طول روز اصلا به دویدن و دوچرخه سواری فکر نمیکنم، ولی هر شب بلا استثنا تو یه جایی از خوابم دارم میدوم یا دوچرخه سواری میکنم. انگار که ناخودآگاهم دلتنگ شده برای دویدن....

    پنجم: نمیدونم چرا اینقدر تنبل شدم تو نوشتن. نه اینجا و نه تو دفتر، مدت هاست ننوشتم. آخرین چیزی که تو دفتر نوشتم اینه:

    نرگس برای خدیجه لباس آتش نشانی دوخته، بعد اینکه با کلی ترس و لرز پوشیدتش و دیده نه درد داره و نه خطرناکه، برگشته میگه: بابا! من یه «قویتی» دارم که حتی میتونم لباس پلیسای آتش نشانی رو هم بپوشم!

    ....

    این جای خالی یه پاراگراف خاطره بود که یهو یادم اومد و نوشتم، ولی پاکش کردم.

    ششم: شنیدین تا الان که میگن بگردین استعدادهاتون رو پیدا کنید و شکوفاشون کنید؟ من میگم بگردین وظایفتون رو پیدا کنید. چه بسا استعدادایی داشته باشیم که اینجا و تو مهلت چند روزه دنیا فرصت استفاده ازشون پیدا نشه. بهمون مهلت بروزش رو ندن. چه بسا که به ناحق حتی. 

    باشه، ایراد نداره. نباید زانوی غم بغل کرد و ناامید شد. دنیا که به آخر نرسیده. اینهمه کار و توانایی دیگه.

    نمونه: مادرم از وقتی یادمه، همیشه در کنار درس و کتاب و مطالعه شون، بساط خیاطی شون به راه بود. و همیشه هم به من میگفتن بیا یاد بگیر، به دردت میخوره. 

    ولی من به شدت فراری بودم و اصلا حاضر نبودم چیزی از خیاطی یاد بگیرم. ماشین بافتنی هم داشتن، با اون مشکل نداشتم. کامل ازش سر درآوردم. ولی خیاطی برام خیلی سطح پایین بود، افت داشت.

    حتی بعد ازدواج هم با وجودی که خود نرگس دوست داشت از مادرم خیاطی یاد بگیره، به لطایف الحیل دلسردش کردم.

    تا دو سه سال پیش که بابت کار خیریه همه مون یه یک ماهی، مشغول دوخت و دوز شدیم. از الگو کشی و برش ‌‌و راسته دوزی و اتو و... 

    بعد از اون هم کم کم نرگس شروع کرد به یادگرفتن جدی و خیاطی برای خودمون. اینقدر هم با اشتیاق که منم تشویق شدم.

    تا جایی که چشم باز کردم و دیدم دارم رسما خیاطی میکنم. از صفر تا صدش رو بلد شدم و انجام میدم و هیچ احساس حقارت هم نمیکنم.

    اصلا برام عجیبه که چرا اینقدر مقاومت میکردم قبلا. 

    میخوام بگم آره، من بلدم پرنده سبک چهار نفره خورشیدی طراحی کنم، ولی شاید قرار نباشه حالا حالا ها بسازمش. بیام ببینم در حد امکانم چه کاری از دستم برمیاد، چی میتونم بسازم، همون کار رو انجام بدم.

    ....

    خیلی حرف هست، شاید بعدا بنویسم. فعلا تو مرز خوابم.

  • ۳
  • نظرات [ ۱ ]
    • شهاب الدین ..
    • دوشنبه ۲۸ مرداد ۹۸

    حالم چو دلیریست که در لشکر دشمن از بخت بد خویش پسر داشته باشد

    نمیدونم هنوز چند نفر این وبلاگ رو میخونن‌. ولی یحتمل لازمه بگم تو این مدت کجا بودم. چیزی از ویروس بلز شنیدین یا خوندین؟ نصف صورتم رو کامل درگیر کرده بود. درد نداشت، ولی به خاطر افتادگی پلک چپم، استفاده از موبایل واقعا برام سخت بود.

    البته الان دو سه هفته ای هست که بهتر شدم، ولی هر شب که خواستم بنویسم، به یه بهونه ای ننوشتم.  راستش  اینکه به سختی خودم رو راضی کردم تا دوباره بیام و یه چند خطی بنویسم‌. 

    از اتفاقات این مدت مهمترینش اینکه زهرا و محسن و معصومه هم اومدن تهران، به خاطر کار و درس محسن. و چون اجاره ها خیلی بالاست، راضی شون کردیم بیان خونه مادرم. 

    چقدر خوشحالم از این اتفاق؟ بی حد و حصر. این یکی از فانتزی هام بود وقتی هنوز زهرا ازدواج نکرده بود. که بعد از ازدواجش اینقدر خونه اش نزدیکمون باشه که صبح ها بچه ها براشون نون بگیرن. هرچند که تو این قسمتش بین محسن و عماد مسابقه است.

    دیگه اینکه نرگس بالاخره حرف زد و گریه کرد و گفت که دلش برای نجم خیلی تنگ شده‌. نرگس همیشه همینقدر تودار بود. از همون روز اول. یعنی سر سوزنی از غصه و ناراحتی اش رو بروز نمیده‌. ناراحتی شخصی اش رو البته‌. اگه موضوعی مربوط به شخص خودش نباشه نه.

     ماه پیش یهو موقع خواب، وقتی داشت ساعت کوک میکرد، گفت این ساعت رو نجم برام خریده بود، یادته؟ و بعد زار زار گریه کرد.... 

    خبر دیگه اینکه عماد... بقیه اش رو به امید اینکه از سرش بیفته نمینویسم. هرچند که بعیده.

    راستی امروز هم ۱۱ مرداد بود. و من یک هفته است هر شب خواب اون روز رو میبینم. هر بار هم میدونم قاضی محکوم شده، ولی هر کار میکنم نمیتونم حرف بزنم و بگم به همه این موضوع رو.

    مدام اتفاقات اون یک ماه کذایی رو با خودم مرور میکنم. احساس میکنم اون یه ماه، یه مدل کوتاه از تموم زندگی ام بود. میخوام ببینم کجاش کم آوردم؟ کجاش رو اشتباه کردم؟

    جواب همه سؤالاتم به نجم ختم میشه. به مظلومیتش تا اونجا که بادم رفته بود امتحان داره. 

    هر بار که یاد نگاه بهت زده اش میفتم وقتی دید با همه توضیحاتش هنوز یادم نیفتاده باید میرفته مدرسه و امتحان میداده، قلب چروک میخوره. خیلی مظلوم بود، من خیلی بهش ظلم کردم....

  • ۳
  • نظرات [ ۱ ]
    • شهاب الدین ..
    • شنبه ۱۲ مرداد ۹۸
    حیران شدم، حیران شدم
    مجنون و سرگردان شدم
    از هر دری گوید بیا
    کین جا منم، کین جا منم
    چون سوی آن در میروم
    بینم که گردد بسته در
    از هر رهی گوید بیا
    دنبال من، دنبال من
    چون میروم دنبال او
    نی زو خبر، نی زو اثر
    دنبال کنندگان ۷ نفر
    این وبلاگ را دنبال کنید
    آخرین مطالب
    محبوب ترین مطالب
    پربیننده ترین مطالب
    مطالب پر بحث تر