اینجا دل منه،که چیزی نمونده جون بده

کجاست آنکه دوباره مرا تکان بدهد؟وچشم های خودم را به من نشان بدهد؟

اینجا دل منه،که چیزی نمونده جون بده

کجاست آنکه دوباره مرا تکان بدهد؟وچشم های خودم را به من نشان بدهد؟

مشخصات بلاگ
اینجا دل منه،که چیزی نمونده جون بده

حیران شدم، حیران شدم
مجنون و سرگردان شدم
از هر دری گوید بیا
کین جا منم، کین جا منم
چون سوی آن در میروم
بینم که گردد بسته در
از هر رهی گوید بیا
دنبال من، دنبال من
چون میروم دنبال او
نی زو خبر، نی زو اثر

دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

مشکلم با صندوق بیان همچنان هست. منتها با راهنمایی خانم شباهنگ از پیکو فایل استفاده کردم. 

درباره شهید، خیلی حرف داشتم که نمیشه بگم. هم طولانیه و هم... فقط میتنوم بگم صد لعنت بر اونایی که ترور میکنن و دو صد لعنت بر اونایی که بعدش به هزار دروغ دوباره و صدباره ترور میکنن. اون اول که از اساس منکر دانشمند هسته ای بودنش شدن و حالا هم کم مونده بگن عضو تیم مذاکره کننده هسته ای بوده و اصلا برجام پیشنهاد ایشون بوده! آقای سخنگو هم که خیلی راحت اومده میگه ما قبلش میدونستیم!!! خدایی اش در جواب همچین آدمی جز «زحمت کشیدین!»حرف دیگه ای میشه زد؟

فاطمه، خواهر جان، قهر نکرده. دو ماهه که شیرازه. به خاطر رقیه. بیمارستانن. رقیه خیلی مریضه. متأسفانه قسمت زیادی از کبدش از کار افتاده و باید پیوند کبد بشه. و بدتر اینکه تا الان هیچ کدوم مون برای پیوند مناسب نبودیم. هنوز قطعی نگفتن چرا، ولی احتمال زیاد یه اختلال ژنتیکی نادر باعث شده. خلاصه که لطفا خیلی دعا کنید.

جواب تلفن و پیامهامون رو نمیدادن که ‌‌نگران نشیم. که صد البته خیلی بیشتر نگرانمون کردن. 

حمید میخواست زینب رو با خودش بیاره تهران که مجید و فاطمه راحت تر بتونن به رقیه رسیدگی کنن، ولی قبول نکرد و نیومد. خدا رو شکر زینب این مشکل رو نداره و حالش خوبه. ای لعنت به این کرونا.

مادرم خیلی اصرار داره که بره شیراز کمک فاطمه. ولی فاطمه میگه نه. روبروی بیمارستان یه مهمانسرا هست انگار که اونجا اتاق گرفتن. فاطمه میگه به خاطر کرونا بیمارستان خیلی سختگیری میکنه و اگه بفهمن یه نفر از تهران اومده، احتمال داره دیگه حتی فاطمه رو هم نذارن بمونه پیش رقیه. میگه الان روزی یکی دوبار میرم خونه و برمیگردم. زینب هم که پیش مجیده و مشکلی نداره. کرونا نبود، مادرم یا نرگس میرفتن کمکش و نوبتی میکردن.

الان اینجا از این راه دور، تنها کاری که ازمون برمیاد دعاست. 

زهرا هم تهرانه. محسن عضو یه گروه جهادیه و اومدن برای روستایی های اطراف تهران کسب و کار راه بندازن. از کشت قارچ تا تولید لنت ترمز!

بیشتر از همه دلم برای بچه ها، خدیجه و آمنه و معصومه، میسوزه. با وجودی که خیلی رقیه رو ندیدن، قبل از تولدشون فاطمه رفت بندر عباس، ولی خیلی نگرانشن. تو همه بازی ها و حرفا و قصه هاشون هست. مدام براش نقاشی میکشن و میفرستن که ببینه خوشحال شه. 

یاد نگاه و چشمای زینب هم که میفتم، قلبم آتیش میگیره. اگه خدای نکرده، اتفاقی برای رقیه بیفته، زینب چی میکشه؟؟؟

لعنت به فاصله، به کرونا، به درد، به بیماری...

پی نوشت: خدا رو صدهزار مرتبه شکر، آزمایشات خواهر مجید و حمید برای پیوند کبد مثبت اعلام شد. فردا صبح با مادرم ان شاءاللّه میرن شیراز. با هواپیما. خیلی دعا کنید لطفا. برای همه بیمارا دعا کنید، رقیه ما رو هم یاد کنید. ممنون

نظرات  (۱)

سلام :) امیدورام حالتون خیلی خوب باشه.
ان شاءالله با سلامتی کامل عمل کنند و خوب بشند.
برای اون شعر غم انگیزی که چند وقت پیش پست کرده بودید هم میخواستم بنویسم مخاطبانتون را هم در غم های خودتون شریک بدونید...
پاسخ:
سلام
خیلی ممنونم، ان شاءاللّه. ان شاءاللّه شفای همه بیمارا.
لطف دارید